سلام دوستان عزیزم.همونطور که قبلا گفته بودم میخوام در مورد شازده کوچولو بنویسم.البته عذر میخوام که یه کمی طول کشید چون میخواستم دیده خودمو در مورد شازده کامل کنم به خاطر همین مجبور بودم چندین باره دیگه شازده کوچولو رو بخونم.
ناراحتم از اینکه نمیتونم خط خط این کتاب رو از دید خودم بررسی کنم نوشتن در مورد شازده کوچولو در اینجا خیلی سخت هست چون تا جایی که میتونی باید خلاصش کنی برای نشون دادن این موضوع همینو بگم که مطالبی که در مورد شازده کوچولو توی این پستم گذاشتم(تا اخترک دوم و آدم خودپسند) رو توی 30 صفحه نوشته بودم به خاطر همین از خیلی از جملات و گفت و گوها رد شدم (ولی شما روی اونا خوب فکر کنید چون خیلی مهم هستند)
میخواستم مطالبم در مورد شازده رو توی 2 پست بزارم ولی چون نمیشه 4 یا 5 آپ بعدیم هم در مورد شازده هست.
گزین گویه هایی از کتاب شازده کوچولو هست که دوست عزیزمون اکبر حسام سرا زحمتشو کشیدند میخواستم این گزین گویه هارو در مطلب آخرم در مورد شازه بزارم ولی چون بعد از این آپم تا 3 هفته دیگه نمیتونم مطلب دیگه ای بزارم اونارو هم در آخر این پستم میارم میدونم که از خوندنش لذت میبرید.
در ابتدا توضیحاتی در مورد کتاب شازده کوچولو میدم تا بیشتر با این کتاب آشنا بشید.منتظر نظرات زیباتون در مورد شازده کوچولو هستم...جا داره از کسی که این کتاب رو به من معرفی کرد و بهم داد تشکر کنم کسی که تمام احساسم متعلق به اوست کسی که عاشقانه دوستش دارم .
همچنین از دو آجی عزیزم که در سخت ترین شرایط زندگی کمکم کردند تا بتونم حسین واقعی رو بشناسم و معنای جدیدی از زندگی رو به من نشون دادند تشکر کنم آجی یلدای عزیزم و آجی آلتنای گلم.کتاب شازده کوچولو رو میتونید از اینجا بخونید.
-----------------------------------------------------------------------------------
شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری از محبوب ترین آثار تاریخ ادبیات است.کتابی که بعد از انجیل پر خواننده ترین کتاب در سراسر جهان بوده و لقب محبوبترین کتاب مردم در قرن 20 رو ازآن خود کرده.ساختار پیچیده رازها و روابط دوستانه باعث شده است هنوزم این کتاب پس از گذشت سالیان سال مورد نقد و بررسی قرار بگیره و این نشانه فلسفی بودن این کتاب هست.به نظر من شازده کوچولو کتابی هست که در قالب کودکانه بزرگ ترین و عمیق ترین شخصیت های انسانی و مفاهیم زندگی رو منتقل میکنه.در این کتاب با فلسفه دوست داشتن و عواطف انسانی آشنا میشیم- با کلمه آدم بزرگ ها آشنا میشیم البته آدم هایی که بزرگ نما هستند.
مطالب این کتاب رو میتونیم از دید یک دوست و یا از دید عشق و دلبستگی و یا از دید خودبیگانگی انسان ها (شخصیت های وجودی هر انسان)مورد بررسی قرار بدیم.کتاب شازده کوچولو دارای دو شخصیت یکی راوی داستان و دیگری شازده کوچولو هست.من اینجا راوی داستان که خود شخص اگزوپری هست رو کنار میزارم هر چند خیلی دوست داشتم در مورد شخصیت او هم بگم.
------------------------------------------------------------------------------------

تو اخترک شهریار کوچولو یک گل و سه تا آتشفشان (که دوتاش فعال و یکیش خاموش بوده)بوده.البته بائوباب ها هم بودند که شازده هر روز باید اونارو نابود میکرده تا اجازه بزرگ شدن و مشکل ساز شدن بهشون نده.در همین ابتدا با موضوعاتی آشنا میشیم...
گلی که شازده کوچولو توی اخترکش داشته نماد معشوق هست همونطورکه میدونید گل در ادبیات همون معشوق هست.به قول شازده کوچولو گل ها بی شیله پیله هستند.معشوق بدونه ناز هم معشوق نیست.گل شازده هم ناز داشته ولی نازش برای شازده بیش از حد بوده و غروری که که باعث سفر شازده میشه.گل شازده خارهایی داشته که شازده ازشون به عنوان محافظ گل یاد میکنه مثلا در قسمتی میگه اگه بره ها میتونند گل هارو بخورند پس فایده این خار ها چی هست؟همه ما خارهایی داریم که میتونیم بگیم وسیله ای است برای کنترل کردن خودمون نه کنترل کردن دیگران.
آتشفشان فعال میتونیم نماد دوست بگیریم که همیشه در کنارمون هستند ولی نیستند اون اتشفشان خاموشم یه دوست خوبه که شاید یه روز فعال بشه آخه به قول شازده کوچولو آدم که کف دستشو بو نکرده.
بائوباب هاغ هم نماد سختی ها و مشکلات زندگی هستند که هر روزه باهاشون سر وکار داریم و ما هم باید مثل شازده کوچولو این مشکلات رو همون ابتدا و تا وقتی که بزرگ نشدند از بین ببریم.بائوباب ها کلا نماد بدی هستند (البته توی اخترک شازده کوچولو و اخترک های اینگونه اینگونه هست)میتونند خیلی از صفات بد ما رو شامل بشند مثل خیانت-دورویی-دروغگویی و ... صفات بدی که ما باید مواظبشون باشیم یه روز بزرگ نشند چون در غیر این صورت دیگه جایی برای گل وجودمون نمیزارند و مارو توی سیاهی ها فرو میبرند.
همین جا منم مثل اگزوپری میگم که بچه ها مواظب بائوباب ها باشید.
شازده کوچولو علاقه زیادی به گلش داشته و از همون ابتدا شیفته و دلباخته گلش میشه و براش همه کار میکنه ولی گلش مغرور بوده.شازده کوچولو از تضاد های موجود در حرف های گلش ناراحت میشه(گل برای ناز نشون دادن مجبور به این کار بوده چون میدونسته شازده چقدر دوستش داره).صحبت هایی که میان شازده و گلش در ابتدای آشنایی و لحظه خداحافظی ردوبدل میشه خیلی آدمو تحت تاثیر قرار میده.گل هم شازده کوچولو رو دوست داشته اینومیشه همین جا از درخواست هایی که از شازده داشته متوجه شد ولی این غرور بیجا این اجازه رو نمیداده که به شازده بگه تا اینکه شازده تصمیم میگیره اخترکشو ترک کنه تا بتونه یک گل بهتر پیدا کنه(یا یه دوست بهتر)شازده چون همش در کنار گلش بوده و نبودشو اصلا احساس نکرده پی به عشق که در وجودش هست نبرده.اون روز شازده مثل هر روز بائوباب ها رو از ریشه در میاره وآتشفشان هارو تمیز میکنه حتی اون خاموشه و برای آخرین بار به گلش میرسه لحظه آخر که میخواد از گلش خداحافظی کنه گلش بهش میگه::((من سبک مغز بودم ازت عذر میخوام سعی کن خوشبخت باشی دوستت دارم.اینکه تو روحتم از این موضوع خبر دار نشد تقصیر من هست.زیاد مهم نیست اما تو هم مثل من بی عقل بودی سعی کن خوشبخت بشوی))اینجا یاد ضرب المثل نوش دارو پس از مرگ سهراب افتادم.ای کاش این غرور بیجا نبود چی میشد گل غرورش رو زود تر میشکست؟ هر دفعه به اینجا میرسم اشکم در میاد.یاد سخنی ازبزرگی می افتم که میگه:بیاید به خاطر عشقمون(دوستمون)غرورمونو بزاریم کنار نه به خاطر غرورمون عشقمون(دوستمون) رو.شاید دوست داشتن شازده هم زیاد از حد بوده مگه این نیست که ویکتور هوگومیگه:آدم ها در دو حالت همدیگه روترک میکنند اول اینکه بدونند کسی دوستشون نداره و دوم اینکه بدونند یه نفر خیلی خیلی دوستشون داره.شازده نمیدونسته گلش دوستش داره ولی در مقابل گل از احساسات شازده باخبر بوده شایدم چون میدونست شازده خیلی دوستش داره اینکارو باهاش کرد و تا آخرین لحظه چیزی بهش نگفت.لحظه رفتن شازده از پیش گلش خیلی دردناک هست نمیتونم راحت از این قسمتش بگذرم ولی حیف که زمان و مکان اجازه ادامه بیشتر رو نمیده.در اینجا هم گل غرورش شکسته شد هم شازده کوچولو. دیگه وقت رفتن هست گل برای شازده دعا میکنه و ازش میخواد دیگه روش حباب نذاره چون دیگه میخواد هوا بخوره اون میخواد از وابستگی هاییکه به شازده کوچولوداشته رها بشه و ... .یاد این سخن می افتم :عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که همیشه در کنارش باشی عشق آن است که همیشه به یادش باشی.میدونم شازده یه روزی پشیمون میشه ولی باید این سفر رو میرفت تا پی به عشقش ببره آخه تا اون موقع همش در کنار گلش بوده و اگه این سفر رو نمیرفت هیچ وقت متوجه عشق واقعی و پاک خودش و خوبی های گلش نمیشد.به همین خاطره که هنوز سفر رو شروع نکرده از گلش میشنوه که دوستش داره و این نشانه درست بودن این ادعاست.
خب شازده کوچولو برای سفرش از مهاجرت پرنده های وحشی استفاده میکنه.شازده کوچولو باید برای پی بردن به راز درونش وهدفی که داشته از تمام فرصت ها استفاده میکرده پس میتونیم بگیم این پرنده ها نشانه فرصت هایی هستند که هر کدوم از ما هر موقع اراده کنیم در اختیار داریم تا به اون چیزی که میخوایم برسیم.
شازده کوچولو مسیرشو بین اخترک های 325 تا 330 میبینه.شش اخترک که معنی شش خانه و کاشانه عشق و خانه هفتم که خانه حقیقت هست و شازده در خانه حقیقت تمام حقایق رو در مورد گلش میفهمه.این هفت اخترک(+ زمین) منو یاد هفت مرحله عشق میندازه چه نگاه ظریفی.
در هر یک از این 6 اخترک با کسانی آشنا میشیم که بعضی ویژگی های مشترک و بعضی خاص دارند.باویژگی هایی آشنا میشیم که ما تمام آن هارو در وجود خودمون داریم یکی کمتر و یکی بیشتر.نقطه مشترک تمام آن ها تنهایی هست توی هر اخترک فقط یک نفر زندگی میکنه (یاد اور تنهایی انسانها).

شازده کوچولو به اخترک اول میرسه که ساکنش یک پادشاه بوده.پادشاه تا شازده کوچولو رو میبینه میگه:خب اینم رعیت.شازده تعجب میکنه که اون چجوری اونو شناخته شازده دنبال جایی برای نشتن بوده ولی متاسفانه شنل پادشاه تمام اخترک رو گرفته بوده.پادشاه نماد انسان های متکبر و مغرور هست.کسانی که بقیه روبه عنوان پله ای برای بزرگ کردن خودشون میدونند.پادشاه با این ویژگیش حرف قشنگی زد وقتی که شازده ازش خواست که:
یک غروب آفتاب تماشا بکند و از پادشاه خواست امرکنه خورشید غروب کنه.پادشاه در جواب گفت:باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد.قدرت ما بیش از هر چیزی به عقل متکی هست.
هر چند خودش به این حرفش اعتقاد نداشت.میدونید چرا؟چون همه چیزایی که بدون اون هم اتفاق می افتادند در تصرف خودش میدید.پادشاه با اینکه میدونه کسی نیست ولی بازم برای هر کارش دلیل میاره که نشان ضعف درونیش هست.شازده کوچولو از این آدم بزرگ خوشش نمیاد و وقتی میخواد اونجا رو ترک کنه در آخر پادشاه برای راضی نگه داشتن خودش میگه ما تو رو به عنوان سفیر فرستادیم.ما هممون توی وجودمون یک پادشاه داریم یکی کمتر به این ویژگیش رجوع میکنه و یکی بیشتر.
شازده راهش رو ادامه داد تا به اخترک دوم که توش یک آدم خودپسند زندگی میکرد رسید:...
ادامه دارد.
۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩۩۞۩
گزین گویه ها
- کمتر آدم بزرگى این را به یاد مى آورد که اول بچه بوده.
-کسى که راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمى رود.
-آدم بزرگها عدد و رقم دوست دارند.آدم بزرگها این جورند دیگر.
-بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها خیلى گذشت داشته باشند.
-ولى ما {بچه کوچکها }که معنى زندگى را مى فهمیم البته به شماره ها مى خندیم.
- همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.
- چه رازآمیز است عالم اشک.
- فقط با چشم دل مى توان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
-حق این است که کردار بسنجیم نه گفتار را.
- حق این است که پشت نیرنگهاى کوچک آدم ها، پى به محبتشان ببریم.
-دنیا براى شاهان بسیار ساده شده است و آنها همه مردم را رعیت خود مى دانند.
- باید از هر کس کارى را خواست که از او برمى آید.
- قدرت بیش از هر چیز متکى به عقل است.
- محاکمه کردن خود بسیار مشکلتر از محاکمه کردن دیگرى است.اگر بتوانى درباره خودت درست حکم کنى معلوم مى شود که حکیم { = داناى } واقعى هست.
-این آدم بزرگها واقعاً که چقدر عجیب و غریب و غیر عادى اند.
-در نظر خود پسندان، دیگر مردم همه از ارادتمندان ایشان اند.
-خود پسندان فقط صداى تحسین را مى شنوند.
-آدم بزرگها جدى اند، حوصله حرفهاى یاوه را ندارند.
- هر کس ممکن است که در عین حال هم وفادار به دستور و کار باشد و هم تنبل .
- کسى که به چیز دیگرى غیر از وجود خودش مشغول است تنها کسى است که مضحک نیست.
-کسى که مى خواهد خوشمزگى کند گاهى مختصر دروغى هم مى گوید.
-آیا ستاره ها براى این روشنند که هر کس بتواند روزى ستاره خودش را پیدا کند.
-آدم پیش آدمها هم احساس تنهایى مى کند.
-چه خوب است که آدم، حتى در دم مرگ، دوستى داشته باشد.
-چیزى که مایه زیبایى خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
-چراغ را باید محافظت کرد: چه بسا اندک بادى آن را خاموش کند.
- آدمها آنچه را مى جویند نمى یابند و با این همه آنچه به دنبالش مى گردند بسا که در یک گل یا در اندکى آب یافت شود.
- چشم نابیناست.با دل باید جست وجو کرد.
-اگر کسى به سؤالى جواب ندهد، ولى سرخ شود این خود به معنى جواب مثبت است.
-آنچه مهم است با چشم دیده نمى شود.
-این تن آدم مثل یک پوسته کهنه دور انداختنى است. پوسته هاى کهنه دور افتاده که غصه ندارند.
- آدم ها ریشه ندارند و به دردسر مى افتند.باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف مى برد.
-ساکنان زمین از قوه تخیل محرومند.آنچه مى شنوند تکرار مى کنند.
-اهلى کردن یعنى پیوند بستن.اگر تو مرا اهلى کنى هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت.تو براى من یگانه جهان خواهى شد و من براى تو یگانه جهان خواهم شد.
- هیچ چیز کامل نیست.
- آدم بزرگها این حقیقت را فراموش کرده اند که همان مقدار وقتى که براى گلت صرف کرده اى باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.انسان مسئول همیشگى آن گل مى شود.
-آدم هیچ وقت آن جایى که هست راضى نیست.
-- -اگر تو مرا اهلى کنى و با من پیوند ببندى، زندگى ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابیده است.صداى پاى تو برایم مثل نغمه موسیقى خواهد بود.گندمزارها چیزى به یاد من نمى آورند. ولى تو موهاى طلایى دارى. پس وقتى اهلى ام کنى و با من پیوند ببندى معجزه مى شود! گندم که طلایى رنگ است یاد تو را برایم زنده مى کند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت
- فقط چیزهایى را که اهلى کنى و با آنها پیوند ببندى مى توانى بشناسى
- آدم بزرگها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.همه چیزها را ساخته و آماده مى خرند.ولى چون کسى نیست که دوست بفروشد آدمها دیگر دوستى ندارند.
- زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
-در صورتى که اهلى ام کنى و با من عهد و پیمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى کنم که خوشبختم.هر چه ساعت پیشتر مى رود، خوشبختیم بیشتر مى شود.در ساعت چهار به هیجان مى آیم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم.